دریای مغرب

لغت نامه دهخدا

دریای مغرب. [ دَرْ ی ِ م َ رِ ] ( اِخ ) دریای مدیترانه. بحرالشام. بحرالروم: گاه گفتی که خاطر اسکندریه دارم که هواش خوش است و بازگفتی نه که دریای مغرب مشوش است. ( گلستان سعدی ). بر دریای مغرب برفتی و قدمت تر نشدی. ( گلستان سعدی ). شنیدم که دریای مغرب راه مصر پیش گرفته و خیال فرعونی در سر. ( گلستان سعدی ). رجوع به بحرالمغرب و بحرالروم ذیل بحر و نیز به مدیترانه شود.

فرهنگ فارسی

دریای مدیترانه. بحر الشام

جمله سازی با دریای مغرب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بود ملک او ز جیحون و فرات و ملک توست از لب دریای مغرب تا لب دریای چین

💡 زیر فرمان تو خواهد شد به توفیق خدای از لب دریای مغرب تا لب دریای چین

💡 همه آهنین پوش و پر خشم و کین نهنگان ز دریای مغرب زمین

💡 از لب دریای مغرب تا لب دریای چین کیست کاو را زهرهٔ عِصیان سلطان سنجرست

💡 به دریای مغرب شدم بی درنگ رسیدم از آن پس به شهر فرنگ

💡 باز گفتی: نه! که دریای مغرب مشوش است. سعدیا! سفری دیگرم در پیش است. اگر آن کرده شود بقیت عمر خویش به گوشه بنشینم.

ساروی یعنی چه؟
ساروی یعنی چه؟
دولو یعنی چه؟
دولو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز