دریا داری
مترادفها
بردباری، گذشت، سعه صدر، بزرگمنشی
متضادها
بیرحمی، تنگی نظر
لغت نامه دهخدا
دریاداری. [ دَرْ ] ( حامص مرکب ) محافظت دریا. || سمت و رتبه دریادار. || ( اِ مرکب ) اداره دریادار. و رجوع به دریادار شود.
فرهنگ فارسی
۱ - سمت و رتبه دریادار. ۲ - اداره دریا داری.
محافظت دریا
جمله سازی با دریا داری
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 به پیش هر کسی ماهی بریان در آن ماهی تو دریا داری امروز
💡 دراشکن کشتی اندیشهها را که کفی همچو دریا داری امروز
💡 کشتی خواب به دریاچهٔ اشکم گم شد تو به چشم که نشینی دل دریا داری
💡 خوش میخور و میخفت که داند تا تو در پیش چه وادی و چه دریا داری