لغت نامه دهخدا
درگشائی. [ دَ گ ُ ] ( حامص مرکب ) درگشودن. افتتاح در. باز و گشاده داشتن در. مفتوح داشتن باب. بازداشتن در خانه، حفظ اعتبار و حیثیت وشخصیت و سابقه خانوادگی یا دیوانی را:
هنرآموز کز هنرمندی
درگشائی کنی نه دربندی.نظامی.
درگشائی. [ دَ گ ُ ] ( حامص مرکب ) درگشودن. افتتاح در. باز و گشاده داشتن در. مفتوح داشتن باب. بازداشتن در خانه، حفظ اعتبار و حیثیت وشخصیت و سابقه خانوادگی یا دیوانی را:
هنرآموز کز هنرمندی
درگشائی کنی نه دربندی.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 توئی چاره کار بیچارگان را که هم دست گیری و هم درگشائی
💡 کجا همچون تو باشد رهنمائی درون قلعهٔ دل درگشائی
💡 تو دانائی و جمله رهنمائی هر آنکس را که خواهی درگشائی
💡 تو معشوقی و عاشق رهنمائی درونِ خانهٔ و درگشائی