درفشانی

لغت نامه دهخدا

درفشانی. [ دِ رَ ] ( حامص ) درفشان بودن. درخشانی. تلألؤ:
چو آفتاب درخشان شود ز چرخ بلند
مه چهارده را کی بود درفشانی.( منسوب به منوچهری ).
درفشانی. [ دُ ف َ / ف ِ ] ( حامص مرکب ) عمل درفشان. پراکندن در. درافشانی. افشاندن دُر. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- درفشانی کردن؛ در پراکندن.
|| سخنان سخت نیکو گفتن. ( یادداشت مرحوم دهخدا ).
- درفشانی کردن؛ سخنان نیکو گفتن:
چشم سعدی بر امید روی یار
چون دهانش درفشانی می کند.سعدی.

فرهنگ فارسی

عمل درفشان کننده پراکندن در. در افشانی

جمله سازی با درفشانی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آموخت درفشانی و یاقوت و زر ناب زانرو بود که دست تو گشته ست یار تیغ

💡 در رزم و بزم بر سر اعدا و اولیا چون ابر درفشانی و چون مهر تیغ زن

💡 اگر سحاب ز من آستین فشان گذرد به دامنش بشمارم که درفشانی چیست

💡 به لعل بدخشان زمین بوسه داد پس آنگه لب درفشانی گشاد

💡 ز لعل تو یک بوسه در کار کن که چون اوحدی درفشانی کنم

💡 ابر را بنگر که لاف درفشانی می زند بسکه از چشمم بدامن لؤلؤی لالا گرفت