درعی

لغت نامه دهخدا

درعی. [ دَ ] ( اِخ ) احمدبن محمدبن محمد، مکنی به ابوالعباس و مشهور به ابن ناصر ( 1069 - 1129هَ. ق. ). از فاضلان کشور مغرب ( مراکش ). او راست: الرحلة الناصریة والاجوبة. ( از الاعلام زرکلی ج 1 ص 229 ).
درعی. [ دَ ] ( اِخ ) محمدبن محمدبن احمد، مکنی به ابوعبداﷲ و مشهوربه ابن ناصر. از فضلای مالکی در کشور مغرب ( مراکش ) بود که به سال 1085 هَ. ق. درگذشت. او را برخی کتابها و اشعار و فتاوی است. ( از الاعلام زرکلی ج 7 ص 293 ).

جمله سازی با درعی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 هر آنکو دم زد اینجا بازدید او حقیقت درعیان این راز دید او

💡 ز مشکش در قمر درعی هویدا ز سیمش در کمر کوهی مستّر

💡 چو او به عرصه به درعی نهان هزار نریمان چو او به پهنه به رخشی عیان هزار تهمن

💡 در آن دم محو گردد جمله آفاق نمود ذات باشد درعیان طاق

💡 از قول و فعل قوت شرعی و ملتی وز طعن و ضرب آفت درعی و مغفری

💡 ز داود اگر دور درعی گذاشت محمد ز دراعه صد درع داشت

اگزجره یعنی چه؟
اگزجره یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
آثار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز