لغت نامه دهخدا
درزده. [ دِ رِ دِ ] ( اِخ ) از قرای نَسَف در ماوراءالنهر و نسبت به آن درزدهی باشد. ( از معجم البلدان ).
درزده. [ دِ رِ دِ ] ( اِخ ) از قرای نَسَف در ماوراءالنهر و نسبت به آن درزدهی باشد. ( از معجم البلدان ).
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 کیست می آید قبا پوشیده دامن بر زده شکل شهر آشوب او آتش به عالم درزده
💡 صد هزاران خانه هستی به آتش درزده تشنگان مرد و زن مردانه دیوانگی
💡 خط مشکین تو دودیست کز آتش برخاست آه از این دود که آتش به جهان درزده است
💡 هست به خطه عدم شور و غبار و غارتی آتش عشق درزده تا نبود عمارتی
💡 آتشی دردل من شمع رخت درزده است که بهر مو زتنم درد دلی سر زده است
💡 ای آخرین سابق و ای ختم میوهها وی چنگ درزده تو به حبل الله متین