لغت نامه دهخدا
دردکشی. [ دُ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل دردکش. دردکش بودن. دردآشامی. دردی خواری:
در شأن من به دردکشی ظن بد مبر
کآلوده گشت خرقه ولی پاکدامنم.حافظ.
دردکشی. [ دُ ک َ / ک ِ ] ( حامص مرکب ) عمل دردکش. دردکش بودن. دردآشامی. دردی خواری:
در شأن من به دردکشی ظن بد مبر
کآلوده گشت خرقه ولی پاکدامنم.حافظ.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 در حق ما به دردکشی ظن بدمبر کآلوده گشته خرقه ولی پاکدامنم
💡 مشرب دردکشی نیست نکونامان را مطربا خیز و صلا در صف بدنامان ده
💡 عشق تو چو من دردکشی می خواهد سودای تو دیوانه وشی می خواهد
💡 آیینه ز خاکستر اگر نور پذیرد از دردکشی صاف شود سینه مستان
💡 در شأن من به دردکشی ظن بد مبر کآلوده گشت خرقه ولی پاک دامنم