دردناکی

لغت نامه دهخدا

دردناکی. [ دَ ] ( حامص مرکب ) حالت و چگونگی دردناک. دردناک بودن. دردآلود بودن. تفجع:
چه سگ جانم که با این دردناکی
چو سگ داران دوم خونی و خاکی.نظامی. || غمناکی.اندوهگینی:
بر خاک من آن غریب خاکی
نالد به دریغ و دردناکی.نظامی.نالنده زروی دردناکی
آمد سوی آن عروس خاکی.نظامی.

جمله سازی با دردناکی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 « «دایرهٔ مینا» تاول چرکین و دردناکی است که با نیشتر واقع‌نگری غلامحسین ساعدی نویسندهٔ اصل داستان و سناریو و هوشیاری و آگاهی داریوش مهرجویی -به عنوان سازندهٔ فیلم- می‌ترکد و عفونت آن نفس کشیدن را مشکل می‌سازد.»

💡 در شعر واروژان نیز مانند شعر سیامانتو، نسل‌کشی ارمنی‌ها تأثیر ژرف و تعیین‌کننده‌ای بر جا نهاده‌است و شاعر دربدری و تبعید دفاع و مبارزه و فروپاشیدن خون هم میهنانش را با تمام دردناکی و شکوهش سروده‌است.

💡 من باین حال و تو بی پروا نمی پرسی چرا می کشی از سینه آه دردناکی دمدم

💡 «شهرام به تعبیر یک ضرب‌المثل معروف همجون اسب تیز تکی است که گاه پایش می‌لغزد، لغزشی که با توجه به معیار خود ممکن است آثار نامطلوب و دردناکی هم بجا بگذارد (و گذاشت) اما این لغزشها نباید ارزیابی همه‌جانبه ما را تحت تأثیر قرار دهد.»

💡 آن قلندروَش که سویش دل به پاکی می‌کشد پاکبازان را به کوی دردناکی می‌کشد

💡 یارب زکیست برپا این بزم دردناکی کز قدسیان رود هوش زین خاکیان باکی

جوجو یعنی چه؟
جوجو یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
ارق ملی یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز