دردمیده
مترادفها
رنجکشیده، دردمند، بیمار
متضادها
سلامت، آسوده، بیدرد
لغت نامه دهخدا
دردمیده. [ دَ دَ دَ / دِ ] ( ن مف مرکب ) دمیده:
سخاش نور نخستین شناس و صور پسین
که جان به قالب امید دردمیده اوست.خاقانی.نقر؛ دردمیده شده. ( ترجمان القرآن جرجانی ).
جمله سازی با دردمیده
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 آن عاشقان صادق کانفاس گرم خویش چون صبح هر سحر به جهان دردمیدهاند
💡 دست چنگیش بر دویده به چنگ لب نائیش دردمیده بنای
💡 از این جوهر که آمد از سوی ذات در اینجا دردمیده نفخ آیات