خویشتن بیزار

مترادف‌ها

از خود بیزار

متضادها

خوددوست، خودپسند

لغت نامه دهخدا

خویشتن بیزار. [ خوی / خی ت َ ] ( ص مرکب ) از خود آزرده و متنفر. ( ناظم الاطباء ):
به نکته گیری ناموس روستایی طبع
بلب گزیدن و افسوس خویشتن بیزار.عرفی ( از آنندراج ).

جمله سازی با خویشتن بیزار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 تو مستی باش تا هشیار گردی ز عمر خویشتن بیزار گردی

💡 و گر با خوی تو بیچار گردم ز جان خویشتن بیزار گردم

💡 فسرده بودم و از عمر خویشتن بیزار که کرد شعر توام روح تازه ارزانی

💡 از اوّل عاشق و بیمار گردد ز نفس خویشتن بیزار گردد

💡 چو گردد بی نشان دادار گردد ز دید خویشتن بیزار گردد

💡 در اینجا بازدید و یار شد او ز بود خویشتن بیزار شد او

💡 او پس از انجام آن اشتباه بزرگ و ناپسند، چنان احساس پشیمانی می‌کرد که گویی از تمام وجود و خویشتن بیزار شده است.

💡 بسیاری از افراد در دوران بحران‌های روحی، ممکن است با احساسات شدیدی روبرو شوند که در آن از خویشتن بیزار و ناامید به نظر برسند.

💡 او که همیشه به دنبال کمال بود، پس از شکست در پروژه جدید، به شدت از خودش ناراضی شد و از خویشتن بیزار گشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران