خویش نشناس
مترادفها
خودناشناس
متضادها
خودشناس
لغت نامه دهخدا
خویش نشناس. [ خوی / خی ن َ ] ( نف مرکب ) خویشتن ناشناس. آنکه خود را نشناسد. آنکه حد خود نداند. خودناشناس. آنکه پا از گلیم خود فراتر نهد. آنکه از حد خود تجاوز کند:
خروشید گرسیوز آنگه بدرد
که ای خویش نشناس ناپاک مرد.فردوسی.|| متکبر. خودپسند.
فرهنگ فارسی
خویشتن ناشناس آنکه خود را نشناسد
جمله سازی با خویش نشناس
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 تا حریف خویش نشناسی درست حمله سوی او مکن چالاک و چست
💡 در متون عرفانی و فلسفی، انسان خویش نشناس همواره در مسیر گمراهی باقی میماند زیرا از ماهیت واقعی و درونی خود هیچ اطلاعی ندارد.
💡 او مانند یک انسان خویش نشناس، تمام عمر را صرف دنبال کردن خواستههای مادی کرد بدون آنکه ذرهای به آرامش درونی و شناخت خود فکر کند.
💡 اگر فردی خویش نشناس باشد، هرگز نمیتواند در برابر وسوسههای دنیوی ایستادگی کند و در مسیر رسیدن به کمال انسانی گامهای محکمی بردارد.