خویش دان

لغت نامه دهخدا

خویش دان. [ خوی / خی ] ( نف مرکب ) خودشناس. ( یادداشت مؤلف ):
بمرواندر بسی دیدم جوانان
دلیران جهان کشورستانان
ببالا همچو سرو جویباری
بچهره همچو باغ نوبهاری
از ایشان شیرمردی خویش دانی است
کجا در هر هنر گویی جهانیست.( ویس و رامین ).

فرهنگ فارسی

خودشناس

جمله سازی با خویش دان

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 توئی جوهر که قدر خویش دانی نباید کاین چنین اینجا بمانی

💡 ساریست در همه چو به ذات و صفات خویش دانی که اوست گر به حقیقت کنی نظر

💡 قیل و قال بایزید و شبلی و کرخی چه سود کار کار خویش دان اندر نورد این نام را

💡 جوهر و مظهر تو پیر خویش دان تا ببینی نور غیبی را عیان

💡 باید که تو عینِ خویش دانی حق را فانی شدنت چه کار حق می‌آید

💡 اوحدی چو از تو شد آن خویش دان او را تا چو نام خود گویم افتخار ما باشی

خویش یعنی چه؟
خویش یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
تولدو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز