لغت نامه دهخدا
خونخوارگان. [ خوا/ خا رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) ج ِ خونخواره:
گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندرکشد
گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود.فرخی.
خونخوارگان. [ خوا/ خا رَ / رِ ] ( اِ مرکب ) ج ِ خونخواره:
گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندرکشد
گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود.فرخی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 به فرمان ما ناگهان کشته شد سر و رای خونخوارگان گشته شد
💡 چو ایمن شود ره ز خونخوارگان درو کم بود سود بازارگان
💡 ز جور خونخوارگان تو سر بلندی و ما ز دست نظارگان سر بگریبان شدیم
💡 خونخوارگان به معرض محشر درآورند از ترک چشم تو دل من بدگمان شود
💡 تو خون خواجو اگر می خوری غریب نباشد که از نتیجه ی خونخوارگان جنگ براقی
💡 گاه چون خونخوارگان خفتان بخون اندر کشد گاه چون دوشیزگان اندر زر و زیور شود