خون کشیدن

مترادف‌ها

کشتن، از پا درآوردن

لغت نامه دهخدا

خون کشیدن. [ ک َ / ک ِ دَ ] ( مص مرکب ) خون از موضعی خارج کردن. || اشک خونین از غم ریختن:
سیاووش لشکر بجیحون کشید
بمژگان همی از جگر خون کشید.فردوسی.

فرهنگ فارسی

خون از موضعی خارج کردن یا اشک خونین از غم ریختن.

جمله سازی با خون کشیدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 ز رونق باز می‌ماند چو مینا شد ز می خالی شکستِ رنگ ظاهر می‌شود در خون کشیدن‌ها

💡 در جنگ‌های بی‌رحمانه باستان، شمشیرهای تیز همواره با هدف خون کشیدن و نابودی دشمنان، در میدان‌های نبرد به کار گرفته می‌شدند.

💡 تاریخ پر است از حوادثی که در آن حاکمان مستبد برای حفظ قدرت خود، مسیرهای طولانی را برای خون کشیدن طی کردند.

💡 آن داستان تاریخی با توصیف صحنه‌های خون کشیدن در میدان جنگ، تأثیری بسیار عمیق و تکان‌دهنده بر مخاطبان خود گذاشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران