خون رفتن

لغت نامه دهخدا

خون رفتن. [ رَ ت َ ] ( مص مرکب ) جاری شدن خون:
گر تیغ زند بدست سیمین
تا خون رود از مفاصل من.سعدی.خون میرود از جسم اسیران کمندش
یک روز نپرسد که کیانند و کدامان.سعدی.- خون از دل کسی رفتن؛ کنایه از رنج و تعب بسیار داشتن:
از خنده شیرین نمکدان دهانت
خون میرود از دل چو نمک خورده کبابی.سعدی.

فرهنگ فارسی

جاری شدن خون

جمله سازی با خون رفتن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 طریق عشق جانان چیست در دریای خون رفتن مدان آسان که دشوارست ره بی رهنمون رفتن

💡 بر دو رویم سال و مه این اشک خون رفتن روان از دو رویی کردن دلهای چون روی شماست

💡 نگویم بعد ازین کز خود چو موی از پوست بیرون آ که این دشوار و آسانست اندر رگ چو خون رفتن

روز جاری یعنی چه؟
روز جاری یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
باوانم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز