خورشید روی

لغت نامه دهخدا

خورشیدروی. [ خوَرْ / خُرْ ] ( ص مرکب ) خوب روی. جمیل. خورشیدچهر. خورشیدرو:
بجستند خورشیدرویان ز جای
از آن غلغل نامور کدخدای.فردوسی.برون آورید از شبستان اوی
بتان سیه چشم خورشیدروی.فردوسی.بدینگونه رانید یکسر سخن
ز خورشیدرویان سرو چمن.فردوسی.بخورشیدرویان سپهدار گفت
که این خواب را باز باید نهفت.فردوسی.خورشیدروی باشد عنبرعذار باشد
از پای تا بفرقش رنگ و نگار باشد.منوچهری.من شدم عاشق بر آن خورشیدروی
کآبروان دارد هلال منخسف.خاقانی.هیچم اندر نظر نمی آید
تا تو خورشیدروی در نظری.سعدی.

فرهنگ فارسی

خوب روی جمیل

جمله سازی با خورشید روی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 آن بت مه پیکر خورشید روی زهره چشم مشتری وارش سوی بازار من باز آورید

💡 مریخ زور و تیر کتابت زحل رکاب خورشید روی و زهره نشاط و قمر عیان

💡 دیشب نگار مهوش خورشید روی من بگشود برقع از رخ و غوغا پدید شد

💡 خورشید روی یار زهر ذره ظاهرست بگشای چشم باطن و بنگر ز هر طرف

💡 همچو بلبل همه شب نعره زنان تا خورشید روی بنمود چو خفاش نهان گردیدیم

💡 خورشید روی دوست ز ذرات چون بتافت هر ذره چو ماه شد از مهر روی یار

میسترس یعنی چه؟
میسترس یعنی چه؟
اندوخت یعنی چه؟
اندوخت یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز