خود کردن

لغت نامه دهخدا

خود کردن. [ خوَدْ / خُدْ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کار خود بدون مشورت دیگری کردن. عملی که خود شخص انجام دهد:
خود کردن و جرم دوستان دیدن
رسمی است که در جهان تو آوردی.سعدی ( طیبات ).
خود کردن. [ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) کلاه خود بر سر گذاردن. کنایه از مسلح شدن است.

فرهنگ فارسی

کلاه خود بر سر گذاردن کنایه از مسلح شدن است.

جمله سازی با خود کردن

💡 نمی‌دانم که چون می‌بایدم اصلاح خود کردن سرم آشفته گردیده‌ست و من دستار می‌سازم

💡 مرا نتوان به ناز و سر گرانی صید خود کردن نگردم گرد معشوقی که گرد دل نمی گردد

💡 بنده فرمان خود کردن همه آفاق را دیو بستن، قدرت دست سلیمان داشتن

💡 سجده بنیادی بساز ای جبهه با افتادگی سایه را نتوان ز خود کردن جدا افتادگی

💡 به پیش صورت او ضبط آه خود کردن گمان به حوصله صورت آفرین دارم

💡 مرا نتوان به شیرینی چو طوطی صید خود کردن که در دل از شکست آرزو تنگ شکر دارم

آراست یعنی چه؟
آراست یعنی چه؟
مترجم یعنی چه؟
مترجم یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز