خوب شدن

لغت نامه دهخدا

خوب شدن. [ش ُ دَ ] ( مص مرکب ) شفا یافتن. علاج شدن. تندرست گشتن پس از بیماری. علاج پذیرفتن. ( یادداشت بخط مؤلف ).
- خوب شدن زخم؛ التیام یافتن آن.
|| نکو شدن. نیکو گردیدن. ( یادداشت بخط مؤلف ):
شد خوب بنیکو سخنت دختر ناخوب
دختر بسخن خوب شود جامه به آهار.ناصرخسرو.

فرهنگ فارسی

شفا یافتن علاج شدن

جمله سازی با خوب شدن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 شمعون گفت: مايلم اين اعتقاد شما را آزمايش كنم، تا در صورت صحت شبهه اى باقىنماند. اينك بگوييد ايا خداى شما مريض مبتلا به برص را شفا مى دهد، گفتند: آرى،مريضى را آوردند در خواست خوب شدن او را نمود، آن دو دستى به موضع برص كشيدندشفا يافت، شمعون گفت: من هم اين كار را انجام مى دهم ديگرى را آوردند شمعون برموضع برصش ‍ دست ماليد او هم خوب شد.

💡 انسان ميوه درخت طبيعت است، ميوه درخت دنياست. تمام امكاناتى كه براى ما انسانها موجوداست، در طبيعت و در دنيا موجود است براى ما خوب شدن در دنيا امكان داردوسائل بد شدن و بدتر شدن هم باز در دنيا موجود است. ما كه در اين دنيا هستيم. روىدرخت طبيعت و دنيا هستيم ميوه اين درخت هستيم.

💡 نماز، شمع جمع مردان حق و تمرين براى خوب شدن و نماز شدن انسان.

متریال یعنی چه؟
متریال یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
خوار یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز