خوار زار

مترادف‌ها

ذلیل، درمانده، حقیر، بی چاره

متضادها

عزیز، سربلند، باشکوه

لغت نامه دهخدا

خوارزار. [ خوا / خا ] ( ص مرکب ) خوار و زار. نزار. بدبخت. ( یادداشت بخط مؤلف ). ضَرِع. ضَروع. ( منتهی الارب ).

فرهنگ فارسی

خوار و زار نزار

جمله سازی با خوار زار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بدان تا ز کین شان بدار آورد بدان دارشان خوار زار آورد

💡 کنونم چنین بسته پیش تو خوار گنه کار و شرمنده و خوار زار

💡 او پس از شکست سنگین در انتخابات، به شکلی خوار زار و درمانده در گوشه‌ای از اتاق نشسته بود و به گذشته‌های خود فکر می‌کرد.

💡 در آن روزهای سخت و پر از سختی، مردم در وضعیت خوار زار و بی‌کس زندگی می‌کردند و هیچ‌کس به کمک آن‌ها نمی‌آمد.

💡 آن سرباز که تمام دارایی‌اش را در جنگ از دست داده بود، با چهره‌ای خوار زار و چشمانی اشک‌آلود به سوی خانه‌اش بازگشت.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران