خندان لب

لغت نامه دهخدا

خندان لب. [ خ َ ل َ ] ( ص مرکب ) متبسم. کنایه از شادان. شادروی:
پیش خندان لبش ز اشک چو دُر
گریه آفتاب دیدستند.خاقانی.زلف آشفته و خوی کرده و خندان لب و مست
پیرهن چاک و غزلخوان و صراحی در دست.حافظ.این مدت عمر ما چو گل ده روز است
خندان لب و تازه روی می باید بود.حافظ.

فرهنگ فارسی

( صفت ) آنکه لبش متبسم است خندان بشاش.
متبسم کنایه از شادان

جمله سازی با خندان لب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 قصهٔ یوسف مصری همه در چاه کنید ترک خندان لب من آمد هین راه کنید

💡 خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام، آزاده ام من

💡 چو گل شکفته رخ و همچو غنچه خندان لب به روزگاربشارت که نوبهار آمد

💡 در روشنی روز چه پرتو دهد انجم با چهره خندان لب خندان چه نماید

💡 همه ساله خندان لب جویبار به هر جای باز شکاری به کار

💡 خندان لب و خونین جگر مانند جام باده ام آزاده ام من

دهش یعنی چه؟
دهش یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
گوسفند یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز