خشک بند

لغت نامه دهخدا

خشک بند.[ خ ُ ب َ ] ( اِ مرکب ) نوعی از علاج زخم که زخم را بدون بستن دوای تر علاج کنند. ( غیاث اللغات ). مقابل تربند. ( آنندراج ). رجوع به خشک بند کردن شود:
ابر بهاریست ز سرچشمه آب را
زخمی که داشت جوی چمن خشک بند شد.سلیم ( از آنندراج ).وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست
می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند.صائب ( از آنندراج ).نم نماندست در جگر چه علاج
خشک بند است چشم تر چه علاج.ظهوری ( از آنندراج ).

فرهنگ فارسی

نوعی از علاج زخم که زخم را بدون بستن دوای تر علاج کنند.

جمله سازی با خشک بند

💡 وعده لطف و پیام بوسه ای در کار نیست می کند مکتوب خشکی زخم ما را خشک بند

💡 گفت من کردم جوامردی بپند تا رهانم من ترا زین خشک بند

💡 «نشکند بند و نگسلد پیمان بنده را خشک بند ظلم و اذی »

💡 زلف صائب بر دل خونبار من رحمی نکرد از غبار خط مگر این زخم گردد خشک بند

💡 زخمی که خشک بند توان کرد نعمتی است چشم مرا غباری ازین کاروان بس است

💡 این گویدم که پای تو را به بود طلی وان گویدم که نه نه طلی چیست خشک بند