خسته خاطر

لغت نامه دهخدا

خسته خاطر. [ خ َ ت َ / ت ِ طِ ] ( ص مرکب ) غمناک. ناشاد. ملول. دلتنگ: فی الجمله سپاه و رعیت بهم برآمد... درویش از این واقعات خسته خاطر همی بود. ( گلستان سعدی ). بقالی را درمی چند بر صوفیان گرد آمده بود در واسط و هر روز مطالبه کردی و سخنهای با خشنونت گفتی و اصحاب از تعنت او خسته خاطر همی بودند.( گلستان سعدی ). و پدر من به جهت فرزندی قوی خسته خاطر شده بود. ( انیس الطالبین ). آن درویش خسته خاطر نزدیک شیخ خسرو آمد. ( انیس الطالبین ). از سوخاری بحضرت ایشان آمد قومی خسته خاطر. ( انیس الطالبین ). بحضرت شمابی ادبی کرد از آن خسته خاطر شدم. ( انیس الطالبین ).

فرهنگ فارسی

غمناک ناشاد

جمله سازی با خسته خاطر

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 پیر دیدم دوش می گفت ای جوانان بنگرید کاین جوان خسته خاطر در محبت پیر بود

💡 مراست در غم آن روزگار دون پرور دلی شکسته تنی خسته خاطری افگار

💡 به شرمساری و خواری فتاده ام اینک دلی شکسته تنی خسته خاطری رنجور

💡 رنجور و دردمندیم بارا چه باشد آخر گر خسته خاطری را باری کی عیادت

💡 کمال خسته خاطر را خوش آمد صبحدم ناله بلی خوش باشد از بلبل بوقت صبح نالیدن

💡 گسسته دفتر شاپور و خسته خاطر آزر شکسته رونق ارژنگ و بسته بازوی مانا