لغت نامه دهخدا
خریدارجوی. [ خ َ ] ( نف مرکب ) فروشنده. طالب خریدار. خریداریاب. خریدارطلب:
هم از گوهر و رنگ و روی
فروشنده ام هم خریدارجوی.فردوسی.فروشنده ام هم خریدارجوی
فزاید مرا نزد کرم آبروی.فردوسی.
خریدارجوی. [ خ َ ] ( نف مرکب ) فروشنده. طالب خریدار. خریداریاب. خریدارطلب:
هم از گوهر و رنگ و روی
فروشنده ام هم خریدارجوی.فردوسی.فروشنده ام هم خریدارجوی
فزاید مرا نزد کرم آبروی.فردوسی.
فروشنده طالب خریدار
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 هم از گوهر و افسر و رنگ و بوی فروشندهام هم خریدار جوی