لغت نامه دهخدا
خردانگشت. [ خ ُ اَ گ ُ ] ( اِ مرکب ) انگشت کوچک. خنصر. انگشت خرد. || ( ص مرکب ) کرشاء. ( منتهی الارب ). پایی که انگشتهایش کوچک باشد.
خردانگشت. [ خ ُ اَ گ ُ ] ( اِ مرکب ) انگشت کوچک. خنصر. انگشت خرد. || ( ص مرکب ) کرشاء. ( منتهی الارب ). پایی که انگشتهایش کوچک باشد.
انگشت کوچک خنصر انگشت خرد
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 می گوید به هر دم خرد انگشت گزان هندو بنگر چگونه دریا ببرید
💡 ز صنعت عقل من حیران بماندست خرد انگشت در دندان بماندست
💡 از حرف ملک و دین خرد انگشت بر گرفت در روزگار امر تو بر دیدگان نهاد
💡 زسر پنجه ی شاه خیبرگشای منم خرد انگشت رزم آزمای
💡 ز عزت عقل و جان حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده
💡 ز وصفش جانها حیران بمانده خرد انگشت در دندان بمانده