لغت نامه دهخدا
خداجویی. [ خ ُ ] ( حامص مرکب ) عمل طلب خدا کردن. عمل جستن خدا. کنایه از دینداری. کنایه از تقوی.
خداجویی. [ خ ُ ] ( حامص مرکب ) عمل طلب خدا کردن. عمل جستن خدا. کنایه از دینداری. کنایه از تقوی.
عمل طلب خدا کردن عمل جستن خدا
💡 گر ره به خدا جویی در گام نخست نقش خودی از صفحهٔ جان باید شست
💡 طاعت مزدور مجبور است آن از خدا جویی بسی دور است آن
💡 خدا جویی سزا باشد سراندازان فانی را که عاشق در نظر نارد طریق صرفه دانی را
💡 گر خدا جویی بجو این قوم را زانکه ایشانند خاصان خدا