ختم کردن

مترادف‌ها

تمام کردن، پایان دادن، به پایان رساندن

متضادها

شروع کردن، آغاز کردن

لغت نامه دهخدا

ختم کردن. [ خ َ ک َ دَ ] ( مص مرکب ) بپایان بردن. منتهی کردن. اختتام. تمام کردن. به آخر رساندن. به انتهاء رسانیدن: و این کتاب را از برای فال خوب بر روی نیکو ختم کرده آمد. ( نوروزنامه خیام نیشابوری ).
رو که جهان ختم کرده بر تو جهان داشتن.خاقانی.سعدیا قصه ختم کن به دعا
ان خیرالکلام قل و دل.سعدی.تمام ذکر تو ناکرد ختم خواهم کرد.سعدی.ختم سخن بدین دو بیت کردیم. ( گلستان ).
|| تکمیل کردن. کامل نمودن.

فرهنگ فارسی

( مصدر ) ۱ - به آخر رسانیدن انجام دادن تمام کردن. ۲ - مهر کردن. ۳ - قر آن را از اول تا آخر خواندن.

جمله سازی با ختم کردن

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 بر دعا خواهم ثنا را ختم کردن بعد ازین ز آنکه ابرامم ز حد بگذشت و دور اندرکشید

💡 مر این گفتار بر ما حتم کردن سخن را در ولایت ختم کردن

💡 او تلاش بسیار زیادی کرد تا بتواند این دوره آموزشی بسیار طولانی را با موفقیت و کسب مدرک رسمی، به مرحله ختم کردن برساند.

💡 تصمیم برای ختم کردن این مراسم رسمی در ساعت ده شب، باعث شد که اکثر مهمانان پیش از موعد مقرر از سالن مربوطه خارج شوند.

💡 پس از گذشت چندین ماه، بالاخره توانستیم با همکاری تمام اعضای تیم، این پروژه بزرگ و بسیار حساس را به مرحله ختم کردن برسانیم.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران