خارم
لغت نامه دهخدا
خارم. [ رِ ] ( ع ص ) شکافنده پره بینی و برنده. ( آنندراج ) ( غیاث اللغة ). || مفسد و شریر. ( آنندراج ) ( غیاث اللغة ). || ترک کننده. ( منتهی الارب ).
خارم. [ رِ ] ( ع ص ) سرد. || باد سرد. ( منتهی الارب ). ج، خوارم.
خارم. [ رِ ] ( اِ ) تیری که یک تکه از هدف را بکند. ( دکری ج 1 ص 604 ).
جمله سازی با خارم
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 گفتمش: رو بنما، گفت که: هی! حد تو نیست خجل از گفته خویشم، پس سر می خارم
💡 در سینه ز بس خلیده خارم، گویی مرغیست دلم به خاربن برده پناه
💡 چسان به سر نرود دود و مضطرب نشوم که ره چو شعله خارم به نیشتر دادی
💡 رخ رنگین بتان را خط مشکین ز قفاست خارم آید به نظر نسترن آلوده
💡 نهفته شد گل، و بلبل پرید از چمنم بدرد خستهٔ خارم، تو نیز میدانی