جوانی خردمند از فنون فضایل حظی وافر داشت و طبعی نافر. چندان که در محافل دانشمندان نشستی زبان سخن ببستی. باری پدرش گفت: ای پسر! تو نیز آنچه دانی بگوی. گفت: ترسم که بپرسند از آنچه ندانم و شرمساری برم.
جز تمنای تو حظی ز جهان نگرفتیم غیر سودای تو سودی بجهان نگزیدیم
نصیحت گوش کن وحشی که از غم پیر گردیدی صراحی گیر و ساغر خواه و حظی از جوانی کن
که از بزرگان طریقت بود و اندر معاملت حظی تمام داشت و با صحابه و کرام ایشان صحبتها کرده بود.
ز پیکان او یافت حظی دلم را که گفتی که خطش ز پیکان گرفت