حسور

لغت نامه دهخدا

حسور. [ ح ُ ] ( ع مص ) برکندن پوست چنانکه از شاخ. || مانده شدن. فروماندن. || برهنه شدن. || ربحه شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ) ( ترجمان عادل ). || آشکار شدن. || خیره شدن چشم از دیدن. فروماندن بینایی از دیدن دور. ( غیاث اللغات ). کند شدن چشم ازمسافت دور. ( تاج المصادر بیهقی ). حسور بَصر؛ مانده شدن و فروماندن بینایی از دیدن دور. ( منتهی الارب ).

جمله سازی با حسور

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 خجسته خامه تو خندق حوادث را هزار جسر به بسته برغم چرخ حسور

خلار یعنی چه؟
خلار یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
حلما یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز