حزینه

مترادف‌ها

غمگین، اندوهگین، افسرده، محزون

متضادها

شاد، خوشحال، مسرور

لغت نامه دهخدا

( حزینة ) حزینة. [ ح َ ن َ ] ( اِخ ) شاعر معروف به «خانم قرائت » و «درةالعلماء». او راست: دیوانی که در زمان حیات ناظم در 1332 هَ. ق. در تهران چاپ شده است. ( ذریعه ج 9 ص 235 ).

فرهنگ فارسی

شاعر معروف به خانم قرائت و دره العلمائ اوراست دیوانی که در زمان حیات ناظم در تهران چاپ شد

جمله سازی با حزینه

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 اگر پدر طلبند از تو ای حزینه زار حواله کن پدریشان به عباد بیمار

💡 همین زنی که پرشان نموده سنبل گیسو حزینه زینب بی غمگسار خواهرش است این

💡 دلم زار و حزینه چون ننالم وجودم آتشینه چون ننالم

💡 موسیقی بسیار حزینه و آرام که در پس‌زمینه فیلم پخش می‌شد، فضای غم‌انگیز صحنه جدایی دو شخصیت اصلی را به خوبی برای مخاطبان تداعی می‌کرد.

💡 او با چهره‌ای حزینه و چشمانی اشک‌آلود، خبر ناگوار از وقوع حادثه در روستای دورافتاده را برای دوستان و نزدیکان خود بازگو می‌کرد.

💡 اشعار حزینه و پر از استعاره شاعر در آن دوران، بازتاب‌دهنده رنج‌ها و سختی‌های زندگی مردم در شرایط اجتماعی و سیاسی بسیار دشوار بود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران