لغت نامه دهخدا
حارسی. [ رِ ] ( حامص ) حارس شدن:
حارسی اژدرها گنج راست
خازنی راحتها رنج راست.نظامی.من نخسبم حارسی دز کنم
گر برآرد گرگ سرتیرش زنم.مولوی.
حارسی. [ رِ ] ( حامص ) حارس شدن:
حارسی اژدرها گنج راست
خازنی راحتها رنج راست.نظامی.من نخسبم حارسی دز کنم
گر برآرد گرگ سرتیرش زنم.مولوی.
حارص شدن
💡 گه تو ترکی در حبش گه فارسی گه بملک روم مثل حارسی
💡 حارسی بایدش دقیقه شناس کش ز آفات دهر دارد پاس
💡 حارسی از گرگ جستن، شرط نیست جستن از غیر محل، ناجستنی است