جان گویا

لغت نامه دهخدا

جان گویا. [ ن ِ ] ( ترکیب وصفی، اِ مرکب ) عقل. ( یادداشت مؤلف ):
هزاران بنده چون من جان گویا
بفکرت داده خشنودیش جویا.( ویس و رامین ).

فرهنگ فارسی

عقل

جمله سازی با جان گویا

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 ز درویشی ده آب کشت حکمت ز خاموشی حیات جان گویا

💡 صورت دیوار باشد در جهان آب و گل نیست هر کس را که در تن جان گویای سخن

💡 ز خون تبه مشک بویا کند ز خاک سیه جان گویا کند

💡 سخن اندر مقابل این شعر جان گویا کجاست تا گوید

💡 در سرای تیره‌رویان همچو جان گویا مشو در میان خیره‌رایان همچو تن الکن مباش

💡 چو زهره گر طمع داری شدن بر اوج اعلابر به دانش جان گویا را تو همچون زهره زهرا کن