لغت نامه دهخدا
جان بر لب رسیدن. [ ب َ ل َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) جان بلب رسیدن. جان بحلق رسیدن.جان بدهان رسیدن. کنایه از بی طاقت شدن:
مرا جان اینچنین بر لب رسیده
گدازانم چو شمع از آب دیده.نظامی.
جان بر لب رسیدن. [ ب َ ل َ رَ / رِ دَ ] ( مص مرکب ) جان بلب رسیدن. جان بحلق رسیدن.جان بدهان رسیدن. کنایه از بی طاقت شدن:
مرا جان اینچنین بر لب رسیده
گدازانم چو شمع از آب دیده.نظامی.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 چون دلم خون گشت و جان بر لب رسید چاره جان داروی دل چون کنم
💡 ز شوقش چونکه جان بر لب رسیدی شدی و قصر او از دور دیدی
💡 گواهست آتش شوقی که دارم که جان بر لب رسید از انتظارم
💡 ز عشقت شب به بیداری به روز آرم شب تاری ببخش ار رحمتی داری که جان بر لب رسید ای جان