جام گرفتن

لغت نامه دهخدا

جام گرفتن. [ گ ِ رِ ت َ ] ( مص مرکب ) پیاله گرفتن.جام بدست آوردن. پیاله می بدست گرفتن:
مکن سرسری امشب آرام گیر
گر او راهمی بایدت جام گیر.فردوسی.کسی تا کی پیاپی جام غیرت در دهن گیرد
الهی اشک آتش گردد و در جان من گیرد.شفای اصفهانی ( از ارمغان آصفی ).نزدیک شد که عاشق جام مراد گیرد
از دور چند بیند می در ایاغ مردم.فغانی شیرازی ( از ارمغان آصفی ).- جام یاد کسی گرفتن یا به یاد کسی گرفتن؛ به سلامتی وی باده نوشیدن. به یاد او می نوشیدن:
بفرمود کامروز دل شادکام
همه یاد گرشاسب گیرید جام.اسدی.رجوع به یاد گرفتن در معنی به یاد کسی می نوشیدن، شود.

فرهنگ فارسی

پیاله گرفتن

جمله سازی با جام گرفتن

💡 بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم می بایدم اکنون ز لب جام گرفتن

💡 بوسی که ز کنج لب ساقی نگرفتم می‌بایدم اکنون ز لب جام گرفتن