تیمارکش

لغت نامه دهخدا

تیمارکش. [ ک َ / ک ِ ] ( نف مرکب ) بیمار و مریض و مغموم و اندوهگین. ( ناظم الاطباء ):
جان ازتنش تیمارکش چون چشم او بیمار و خوش
دل چون دهانش پسته وش خونین و خندان آمده.خاقانی.خر این جایگه لنگ و تیمارکش
از آن به که پیش ملک بارکش.سعدی ( بوستان ).|| سرپرست. دلسوز. ( یادداشت بخط مرحوم دهخدا ): امیرالمؤمین ما را منشوری فرستاده است که چنین ولایت که بی خداوند و بی تیمارکش ببینیم بگیریم. ( تاریخ بیهقی از یادداشت ایضاً ).

فرهنگ عمید

۱. اندوهگین.
۲. رنجور.

جمله سازی با تیمارکش

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 جان را و روان را به فضل و عقل تیمارکش تقویت کنی

💡 سالک آمد پیش خاک بارکش گفت ای افکندهٔ تیمارکش

💡 چنین گفت گودرز و گیو و سران بزرگان و تیمارکش مهتران