لغت نامه دهخدا
تیزبازاری. ( حامص مرکب ) روائی بازار. بازارگرمی:
برده رونق به تیزبازاری
تار زلفش ز مشک تاتاری.نظامی.تیزبازاری عدلت چو فلک دید به عدل
گفت در بند فطیری تو که گرم است تنور.سلمان ساوجی.رجوع به تیز ودیگر ترکیبهای آن شود.
تیزبازاری. ( حامص مرکب ) روائی بازار. بازارگرمی:
برده رونق به تیزبازاری
تار زلفش ز مشک تاتاری.نظامی.تیزبازاری عدلت چو فلک دید به عدل
گفت در بند فطیری تو که گرم است تنور.سلمان ساوجی.رجوع به تیز ودیگر ترکیبهای آن شود.
روائی بازار بازار گرمی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 برده رونق به تیز بازاری تار زلفش ز مشک تاتاری
💡 تیز بازاری هر جای به آزار تو تیز از هوای من بیزار مکن گو نکنم
💡 تیز بازاری همی بینم سخا را نزد او اینت بازاری که در گیتی چنین بازار نیست
💡 گفتم ار رایگانکم ندهی بخرندت به تیز بازاری
💡 زتو خوبی به جای خلق بسیاری همی بینم کریمی را بر تو تیز بازاری همی بینم
💡 چو خونم میبریزی زود بشتاب که الحق تیز بازاری فتادست