تنقض

مترادف‌ها

تناقض، نقض کردن

متضادها

تأیید، اثبات، وفاق

لغت نامه دهخدا

تنقض. [ ت َ ن َق ْ ق ُ ] ( ع مص ) قطره قطره چکیدن خون. || بانگ کردن استخوان. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || آواز برآوردن بنا وقت شکستن. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ). شکاف برداشتن غرفه و برآمدن آواز آن. ( از اقرب الموارد ). || کفیدن زمین از سماروغ. ( منتهی الارب ) ( آنندراج ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || جاری شدن خون زخم. ( از اقرب الموارد ).

جمله سازی با تنقض

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 الفیت بینی و بین الحب معرفة لا تنقضی ابداً او تنقضی الابد

💡 در فرآیند رسیدگی به شکایات حقوقی، اگر شواهدی پیدا شود که منجر به تنقض ادعاهای قبلی گردد، پرونده باید مجدداً بازبینی شود.

💡 قانون‌گذار با این اصلاحیه جدید، در واقع به دنبال تنقض برخی از بندهای قدیمی بود که با واقعیت‌های امروز همخوانی نداشتند.

💡 هرگونه تنقض در اصول بنیادین یک قرارداد می‌تواند باعث شود که تمامی مفاد آن از نظر حقوقی فاقد اعتبار و باطل باشد.

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران