تمن
لغت نامه دهخدا
تمن. [ ت َ م َ ] ( اِ ) میغ را گویند و آن بخاری باشد تاریک ملاصق بر روی زمین و به عربی ضباب خوانند. ( برهان ) ( از آنندراج ). میغ و ضباب. ( ناظم الاطباء ).
تمن. [ ت ُ م َ ] ( ترکی - مغولی، اِ )ده هزار... ( غیاث اللغات ). مأخوذ از ترکی ده هزار ومبلغ ده قران. ( ناظم الاطباء ). رجوع به تومان شود.
فرهنگ فارسی
میغ را گویند و آن بخاری باشد تاریک ملاصق بر روی زمین و به عربی ضبابا خوانند. میغ و ضباب.
جمله سازی با تمن
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 دل من بوسهای زان لب تمنی میکند، لیکن نمیگویم سخن بیزر، که میدانم زبان تو
💡 به بهشت این تمنی که رسد جز آن شکرفی که شرار دوزخ اورا چو شراب کوثر آمد
💡 به چندین سوزن الماس، حیران است مژگانش که از پای که بیرون آورد خار تمنی را
💡 هنوز پیکر وی بیکفن نمانده به میدان هنوز دست تمن از تیغ ساربان نبریده
💡 زاهدان حور و قصور و عابدان حلوا و مرغ آرزو دارند و عاشق را تمنی روی تو