تعیب

لغت نامه دهخدا

تعیب. [ ت َ ع َی ْ ی ُ ] ( ع مص ) عیب کردن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( زوزنی ). تعییب. ( از اقرب الموارد ). به عیب نسبت دادن چیزی را. ( از ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || باعیب قرار دادن کالا را و عیب ناک ساختن آن را. ( ناظم الاطباء ). باعیب قرار دادن چیزی را. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تعییب شود.

فرهنگ فارسی

عیب کردن

جمله سازی با تعیب

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 حسن تعیب(کرخه)، روستایی در عبدالخان از توابع بخش مرکزی شهرستان کرخه در استان خوزستان ایران است.