لغت نامه دهخدا
تضویح. [ ت َض ْ ] ( ع مص ) نوشانیدن کسی را شیر تنک به آب آمیخته. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || آمیختن شیر را با آب. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تضییح شود.
تضویح. [ ت َض ْ ] ( ع مص ) نوشانیدن کسی را شیر تنک به آب آمیخته. ( منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( از اقرب الموارد ). || آمیختن شیر را با آب. ( از اقرب الموارد ). و رجوع به تضییح شود.
نوشانیدن کسی را شیر تنگ به آب آمیخته. یا آمیختن شیر را با آب.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 که نشر مشک کند نافه چو کنی تضویح که صاف شهد شود قند چون کنی تکرار