تبجح

لغت نامه دهخدا

تبجح. [ ت َ ب َج ْ ج ُ ] ( ع مص ) شادمانه گردیدن. ( از اقرب الموارد ) ( از قطر المحیط ) ( از منتهی الارب ) ( از ناظم الاطباء ) ( آنندراج ). شاد شدن. ( تاج المصادر بیهقی ) ( شرح قاموس ). شادی. شادمانی: وزیر بدان تبجح و ابتهاج نمود و درحال بخدمت حضرت شد. ( سندبادنامه ص 272 ). قاآن بدان اهتزاز و تبجح نمود و بفرمود تا جشنها ساختند. ( جهانگشای جوینی ). دعوت سلطان اجابت کردند و بدان استظهار یافتند و تبجح و استبشار نمودند. ( جهانگشای جوینی ). نزلهای بسیار پیش فرستاد و استظهار و تبجح و استبشار نمود. ( جهانگشای جوینی ). || بزرگواری نمودن. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ). بزرگی نمودن. ( آنندراج ). || فخر کردن. ( از منتهی الارب ) ( ناظم الاطباء ) ( آنندراج ).

فرهنگ عمید

۱. فخر و مباهات کردن.
۲. شاد و خرسند شدن.

فرهنگ فارسی

شادمانه گردیدن. شاد شدن.

جمله سازی با تبجح

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 گر تبجح کند روا باشد این چنین علمها کرا باشد

کص یعنی چه؟
کص یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
کف پا یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز