تب خیز

مترادف‌ها

تب‌دار

لغت نامه دهخدا

تب خیز. [ ت َ ] ( نف مرکب ) که تب آورد. هوا یا جایی که بیماری تب آورد. مالاریایی: اراضی مجاور باتلاقها و زمینهای باتلاقی تب خیزند. رجوع به تب و دیگر ترکیب های آن شود.

فرهنگ فارسی

که تب آورد هوا یا جایی که بیماری تب آورد مالاریایی.

جمله سازی با تب خیز

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب

💡 به خدا که بی آن جان عزیز، شهر تبریز، برای من تب خیز است؛ بل که از ملک آذربایجان آذرها بجان دارم و از جان و عمر بی آن جان عمر بیزارم.

💡 خطّه ی تبریز جز تب خیز نیست الحذارای نیکبختان الحذار

💡 بیمار به دلیل ابتلا به یک عفونت شدید ویروسی، دچار حالتی تب خیز و لرز شد که نیاز به مراقبت‌های پزشکی فوری داشت.

💡 در فصل‌های سرد سال، شیوع بیماری‌های تب خیز در میان کودکان بیشتر است و والدین باید بیشتر مراقب وضعیت سلامت فرزندان خود باشند.

💡 پزشک برای درمان این حالت تب خیز، داروهای ضد التهاب و مایعات فراوانی را برای بیمار تجویز کرد تا دمای بدن او تنظیم شود.

کلمات مرتبط

پیشنهاد شما
پیشنهادهای کاربران