بینما
لغت نامه دهخدا
بینما. [ ب َ ن َ ] ( ع اِ ) بَیْنا. رجوع به بَیْنا شود.
فرهنگ فارسی
بینا
جمله سازی با بینما
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 پیراهن گل دریده شد بر تن گل شلوار تو بینما چو پیراهن گل
💡 پیر طریقت گفت: «ای سزای کرم و نوازنده عالم، نه با وصل تو اندوهست نه با یاد تو غم، خصمی و شفیعی و گواهی و حکم، هرگز بینما نفسی با مهر تو بهم، آزاد شده از بند وجود و عدم، در مجلس انس قدح شادی بر دست نهاده دمادم».
💡 بینما که خورشید در حال غروب کردن بود و آسمان به رنگ نارنجی درآمده بود، او تصمیم گرفت به پیادهروی در ساحل برود.
💡 بینما دانشجویان با دقت به توضیحات استاد گوش میدادند، ناگهان صدای آژیر خطر در تمام ساختمان دانشگاه پیچید و همه را دچار وحشت کرد.
💡 او سعی داشت با دقت تمام به کتاب مطالعه کند، بینما صدای شلوغی از خیابان اصلی به گوش میرسید و تمرکزش را به هم میزد.