بیرهی
لغت نامه دهخدا
بیرهی. [ رَ ] ( حامص مرکب ) مخفف بیراهی. ضلالت. گمراهی:
پذیرفت پاکیزه دین بهی
نهان گشت بیدادی و بیرهی.فردوسی. || مخالفت با قاعده و قانون. قانون شکنی:
چنین گفت کای بخت پیشت رهی
تو دانی که ناید ز من بیرهی.اسدی.چو از تو بود کژی و بیرهی
گناه از چه بر چرخ گردان نهی.اسدی.علم و حکمت بهر راه و بیرهیست
چون همه ره باشد آن حکمت تهیست.مولوی.رجوع به بیراهی شود.
فرهنگ فارسی
۱ - گمراهی ضلالت. ۲ - نقصان کاستی
جمله سازی با بیرهی
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید. گزارش محتوای نامناسب
💡 نداری به کردار سام آگهی که آمد ازو سر به سر بیرهی
💡 ای ز جهل افتاده اندر بیرهی همچو کوران مبتلا اندر چهی
💡 آذر، از ره مرو، ار دانایی که بود بیرهی از نادانی
💡 چونکه گبر کهنه را ره می دهی نیست نومیدی مرا از بیرهی
💡 ماییم و ره بیرهی عشق که هرگز آغاز ندانسته و انجام ندارد
💡 تن خود به خیره به کشتن دهی میان بسته همواره بر بیرهی