بیدارمرد

لغت نامه دهخدا

بیدارمرد. [ م َ ] ( ص مرکب ) مرد هشیار و آگاه:
چنین گفت با شاه بیدارمرد
که ای برتر از گنبد لاژورد.فردوسی.پدرم آن جهاندار بیدارمرد
که دیدی ورا روزگار نبرد.فردوسی.کنون ای سخنگوی بیدارمرد
یکی سوی گفتار خود بازگرد.فردوسی.چو من خفته ای را تو بیدارمرد.
نبایست از این گونه بیدار کرد.نظامی.و رجوع به بیدار و دیگر ترکیبات آن شود.

جمله سازی با بیدارمرد

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 بدین سان نیایش چو بسیار کرد از آن خاک بر خاک بیدارمرد