بی وفایی

لغت نامه دهخدا

بی وفایی. [ وَ ] ( حامص مرکب )صفت بی وفا. بدعهدی. ( ناظم الاطباء ). مقابل باوفائی ووفاداری. زنهارخواری. ( یادداشت مؤلف ):
که دانست از تومرا دید باید
بچندان وفا اینهمه بی وفایی.فرخی.هر روز جهان به جانرباییست
انصاف ده این چه بی وفاییست.نظامی.چون کز تو وفاست بی وفایی
پیش تو خطاست بی خطایی.نظامی.شد دشمن تو ز بی وفایی
چون بازبرید از آشنایی.نظامی.بخوبان دل مده حافظ ببین آن بی وفاییها
که با خوارزمیان کردند ترکان سمرقندی.حافظ.نمی خورید زمانی غم وفاداران
ز بی وفایی دور زمانه یاد آرید.حافظ.مگر که لاله بدانست بی وفایی دهر
که تا بزاد و بشد جام می ز کف ننهاد.حافظ.|| ناسپاسی. || غدر و خیانت. || ناپایداری. ( ناظم الاطباء ).

فرهنگ فارسی

صفت بیوفا ٠ بد عهدی ٠ مقابل با وفائی و وفاداری ٠ زنهار خواری ٠ یا ناسپاسی ٠ با غدر و خیانت ٠ یا ناپایداری ٠

جمله سازی با بی وفایی

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 صفایی بی وفایی های خوبان گناه از بخت ما نز روزگار است

💡 چو آمد کار دوران بی وفایی همان بهتر کزو جویی جدایی

💡 بشاخ گلبنی با گل همی گفت که یارا بی وفایی بی وفائی

💡 آگه ز بی وفایی اغیار گشته ای از جام حسن مستی و هشیار گشته ای

💡 خود از نخست صفایی به بی وفایی هات چنان شناخت که حاجت به امتحان تونیست

💡 ز بی وفایی گل بلبلی که داشت خبر ز باغ رفت و به شاخ گل آشیان نگذاشت

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
سهید یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز