بی فروغ

لغت نامه دهخدا

بی فروغ. [ ف ُ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + فروغ ) بی پرتو. || بی رونق. ( آنندراج ). || ناکامیاب. || ناتمام. || بی نتیجه. ( ناظم الاطباء ):
سخن گفتن من شود بی فروغ
شود پیش شه چاره من دروغ.فردوسی. || نانجیب:
همان بددل و سفله و بی فروغ
سرش پر ز کین و زبان پردروغ.فردوسی.و رجوع به فروغ شود.

فرهنگ عمید

بی روشنی، بی پرتو، آنچه جلوه و رونقی ندارد.

فرهنگ فارسی

بی پرتو. یا بی رونق. یا ناکامیاب. یا ناتمام. یا بی نتیجه.

جمله سازی با بی فروغ

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 چو او خود بداند که بندد دروغ اگر ماه باشد بود بی فروغ

💡 عاشق که برفروخت چراغت ز داغ دل کی بی فروغ روی تو بیند فراغ دل

💡 چراغ علی(ع)، شاه اهل دروغ شد از کشتن پور او بی فروغ

💡 شاه گفتش ای غلام بی فروغ بر سر من از چه میگوئی دروغ

💡 زکژی سراینده ای بی فروغ سروده سخن باتو زاینسان دروغ

💡 کای خروس عشوه‌ده چند این دروغ ظالمی و کاذبی و بی فروغ

کس خل یعنی چه؟
کس خل یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
اوشاخ یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز