لغت نامه دهخدا
بی طبع. [ طَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + طبع ) فاقد نیرو و استعداد. بی قریحه:
عجب از طبع هوسناک منت می آید
من خود از مردم بی طبع عجب میمانم.سعدی.رجوع به طبع شود.
بی طبع. [ طَ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + طبع ) فاقد نیرو و استعداد. بی قریحه:
عجب از طبع هوسناک منت می آید
من خود از مردم بی طبع عجب میمانم.سعدی.رجوع به طبع شود.
فاقد نیرو و استعداد ٠ بی قریحه
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 میخواست سخن ز دست بی طبعان داد دادم باشارت خرد داد سخن