لغت نامه دهخدا
بی زینت. [ ن َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + زینت ) بی زیور. بی آرایش. عاطل:
تن همان گوهر بی زینت خاکیست به اصل
گر گلیمی بد، یا دیبه رومی است قباش.ناصرخسرو.- بی زیب و زینت؛ زشت و بی ظرافت وبی لطافت. ( ناظم الاطباء ).
بی زینت. [ ن َ ] ( ص مرکب ) ( از: بی + زینت ) بی زیور. بی آرایش. عاطل:
تن همان گوهر بی زینت خاکیست به اصل
گر گلیمی بد، یا دیبه رومی است قباش.ناصرخسرو.- بی زیب و زینت؛ زشت و بی ظرافت وبی لطافت. ( ناظم الاطباء ).
بی زیور. بی آرایش. عاطل.
جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.
💡 تو بی زیور محلایی و بی رخت مزکایی و بی زینت مزین
💡 ای بسا زینت که بی زینت بماند تا چو اینجا رفت اینجا گه بماند