بی دیوار

لغت نامه دهخدا

بی دیوار. [ دی ]( ص مرکب ) ( از: بی + دیوار ) که دیوار ندارد:
بچشم سر یکی بنگر سحرگاه
بر این دولاب بی دیوار و بی لاد.ناصرخسرو.رجوع به دیوار شود.

فرهنگ فارسی

که دیوار ندارد ٠

جمله سازی با بی دیوار

جملات نمونه از منابع مختلف جمع آوری شده است، اگر صحیح نیست یا توهین آمیز است، لطفا گزارش دهید.

💡 باغستان بسیار داشت، بی دیوار و خار، و هیچ مانعی از دخول در باغات، و قزوین را شهری نیکو دیدم، باروی حصین و کنگره بر آن نهاده و بازارهای خوب، مگر آن که آب در آن اندک بود و منحصر به کاریزها در زیر زمین، رئیس آن شهر مردی علوی بود…

💡 به خود می‌لرزم از تمهید آرام چوگردون سقف بی دیوار دارم

💡 ماندگان را کز تزلزل خانه بی دیوار شد زیر سقف آسمان هم زیستن دشوار شد

💡 باغستان بسیار داشت؛ بی دیوار و خار و هیچ مانعی از دخول در باغات نبود.

💡 هر کجا از دور دیدم خانه ای بود بی دیوار و در ویرانه ای

💡 خون گل در باغ بی دیوار می باشد هدر وای بر حسنی که بر سر دیده بانی نیستش

عفیف یعنی چه؟
عفیف یعنی چه؟
دولو یعنی چه؟
دولو یعنی چه؟
فال امروز
فال امروز